سکوت تلخ!

سپتامبر 22, 2008 at 5:27 ب.ظ | In فرهنگی | 4 Comments
Tags: , , , ,

منبع مطالب کتاب سیری در نهج البلاغه اثر شهید مرتضی مطهری می باشد که عینا در اینجا آورده شده است…

سومين بخش از مسائل مربوط به خلافت كه در نهج البلاغه انعكاس يافته‏
است مساله سكوت و مدارای آنحضرت و فلسفه آن است .
مقصود از سكوت ، ترك قيام و دست نزدن به شمشير است ، و الا چنانكه‏
قبلا گفته‏ا يم ، علی از طرح دعوی خود و مطالبه آن و از تظلم در هر فرصت‏
مناسب خودداری نكرد .
علی از اين سكوت به تلخی ياد می‏كند و آنرا جانكاه و مرارتبار می‏خواند:
” « و اغضيت علی القذی و شربت علی الشجی و صبرت علی اخذ الكظم و
علی امر من العلقم » ” .
خار در چشمم بود و چشمها را بر هم نهادم ، استخوان در گلويم‏گير كرده‏
بود و نوشيدم ، گلويم فشرده می‏شد و تلختر از حنظل در كامم ريخته بود و
صبر كردم .
سكوت علی سكوتی حساب شده و منطقی بود نه صرفا ناشی از اضطرار و
بيچارگی ، يعنی او از مياندو كار بنا به مصلحت يكی را انتخاب كرد كه شاق‏تر و فرساينده‏تر بود ،
برای او آسان بود كه قيام كند و حداكثر آن بود كه بواسطه نداشتن يار و
ياور خودش و فرزندانش شهيد شوند ، شهادت آرزوی علی بود و اتفاقا در
همين شرايط است كه جمله معروف را ضمن ديگر سخنان خود به ابوسفيان فرمود
:
” « و الله لابن ابيطالب آنس بالموت من الطفل بثدی امه » ” ( 1 ) .
به خدا سوگند كه پسر ابوطالب مرگ را بيش از طفل پستان مادر را دوست‏
می‏دارد ، علی با اين بيان به ابوسفيان و ديگران فهماند كه سكوت من از
ترس مرگ نيست ، از آن است كه قيام و شهادت در اين شرايط بر زيان‏
اسلام است نه به نفع آن .
علی خود تصريح می‏كند كه سكوت من حساب شده بود ، من از دو راه آنرا كه‏
به مصلحت نزديكتر بود انتخاب كردم : ” « و طفقت ارتای بين ان اصول‏
بيد جذاء او اصبر علی طخيه عمياء ، يهرم فيها الكبير و يشيب فيها الصغير
و يكدح فيها مؤمن حتی يلقی ربه ، فرايت ان الصبر علی هاتی احجی فصبرت و
فی العين قذی و فی الحلق شجی » ” ( 2 ) .
در انديشه فرو رفتم كه در ميان دو راه كدام را برگزينم ؟ آيا با كوته‏
دستی قيام كنم يا بر تاريكيی كور صبر كنم ، تاريكيی كه بزرگسال در آن‏
فرتوت می‏شود و تازه سال پير می‏گردد و مؤمن در تلاشی سخت تا آخرين نفس‏
واقع می‏شود ، ديدم صبر بر همين حالت طاقتفرسا عاقلانه تر است پس صبر
كردم در حاليكه خاری در چشم و استخوانی در گلويم بود .

اتحاد اسلامی
طبعا هر كسی می‏خواهد بداند آنچه علی درباره آن می‏انديشيد ، آنچه علی‏
نمی‏خواست ، آسيب ببيند ، آنچه علی آن اندازه برايش اهميت قائل بود كه‏
چنان رنج جانكاه را تحمل كرد چه بود ؟ حدسا بايد گفت آن چيز وحدت صفوف‏
مسلمين و راه نيافتن تفرقه در آن است ، مسلمين قوت و قدرت خود را كه‏
تازه داشتند به جهانيان نشان می‏دادند مديون وحدت صفوف و اتفاق كلمه خود
بودند ، موفقيت‏های محير العقول خود را در سالهای بعد نيز از بركت همين‏
وحدت كلمه كسب كردند ، علی القاعده علی به خاطر همين مصلحت ، سكوت و
مدارا كرد .
كه طلحه و زبير نقض بيعت كردند و فتنه داخلی ايجاد نمودند ، علی مكرر
وضع خود را بعد از پيغمبر با اينها مقايسه می‏كند و می‏گويد من به خاطر
پرهيز از تفرق كلمه مسلمين از حق مسلم خودم چشم می‏پوشيدم و اينان با
اينكه به طوع و رغبت بيعت كردند بيعت خويش را نقض كردند ، و پروای‏
ايجاد اختلاف در ميان مسلمين را نداشتند .
ابن ابی الحديد در شرح خطبه 119 از عبدالله بن جناده نقل می‏كند كه گفت‏
:
” روزهای اول خلافت علی در حجاز بودم و آهنگ عراق داشتم ، در مكه‏
عمره بجا آوردم و به مدينه آمدم ، داخل مسجد پيغمبر شدم ، مردم برای نماز
اجتماع كردند ، علی در حاليكه شمشير خويش را حمايل كرده بود بيرون آمد و
خطابه‏ای ايراد كرد . در آن خطابه پس از حمد و ثنای الهی و درود بر
پيامبر خدا چنين فرمود : پس از وفات رسول خدا ما خاندان باور نمی‏كرديم‏
كه امت در حق ما طمع كند اما آنچه انتظار نمی رفت واقع شد ، حق ما را
غصب كردند و ما در رديف توده بازاری قرار گرفتيم ، چشمهايی از ما
گريست و ناراحتی‏ها به وجود آمد « و ايم الله لولا مخافه الفرقه بين‏
المسلمين و ان يعود الكفر و يبور الدين لكنا علی غير ما كنا لهم عليه »
به خدا سوگند اگر بيم وقوع تفرقه ميان مسلمين و بازگشت كفر و تباهی‏
دين نبود رفتار ما با آنان طور ديگر بود .
آنگاه سخن را درباره طلحه و زبير ادامه داد و فرمود اين دو نفر با من‏
بيعت كردند ولی بعد بيعت خويش را نقض كردند ، عايشه را برداشته با
خود به بصره بردند تا جماعت شما مسلمين را متفرق سازند .
ايضا از كلبی نقل می‏كند :
علی قبل از آنكه به سوی بصره برود در يك خطبه فرمود : قريش پس از
رسول خدا حق ما را از ما گرفت و به خود اختصاص داد . « فرايت ان الصبر
علی ذلك افضل من تفريق كلمه المسلمين و سفك دمائهم و الناس حديثوا عهد
بالاسلام و الدين يمخض مخض الوطب يفسده ادنی وهن و يعكسه اقل خلق » .
ديدم صبر از تفرق كلمه مسلمين و ريختن خونشان بهتر است ، مردم تازه‏
مسلمانند و دين مانند مشكی كه تكان داده می‏شود كوچكترين سستی آنرا تباه‏
می‏كند و كوچكترين فردی آنرا وارونه می‏نمايد . آنگاه فرمود چه می‏شود طلحه‏
و زبير را ؟ خوب بود سالی و لااقل چند ماهی صبر می‏كردند و حكومت مرا
می‏ديدند آنگاه تصميم می‏گرفتند ، اما آنان طاقت نياوردند و عليه‏ من شوريدند

و در امری كه خداوند حقی برای آنها قرار نداده با من به‏
كشمكش پرداختند .
ابن ابی‏الحديد در شرح خطبه شقشقيه نقل می‏كند :
در داستان شورا چون عباس می‏دانست كه نتيجه چيست از علی خواست كه در
جلسه شركت نكند اما علی با اينكه نظر عباس را از لحاظ نتيجه تاييد
می‏كرد پيشنهاد را نپذيرفت ، و عذرش اين بود « انی اكره الخلاف » من‏
اختلاف را دوست نمی‏دارم ، عباس گفت اذا تری ما تكره يعنی بنابراين با
آنچه دوست نداری مواجه خواهی شد .
در جلد دوم ذيل خطبه 65 نقل می‏كند :
يكی از فرزندان ابولهب اشعاری مبتنی بر فضيلت و ذيحق بودن علی و بر
ذم مخالفانش سرود ، علی او را از سرودن اين گونه اشعار كه در واقع نوعی‏
تحريك و شعار بود نهی كرد و فرمود : « سلامه الدين احب الينا من غيره »
برای ما سلامت اسلام و اينكه اساس اسلام باقی بماند از هر چيز ديگر
محبوبتر و با ارجتر است .
از همه بالاتر و صريحتر در خود نهج البلاغه آمده است . در سه مورد از
نهج البلاغه اين تصريح ديده می‏شود :

كار مسلمين رو به راه باشد و تنها بر من جور و جفا شده باشد مخالفتی‏
نخواهم كرد .
3 – آنگاه كه مالك اشتر از طرف علی ( ع ) نامزد حكومت مصر شد
آنحضرت نامه‏ای برای مردم مصر نوشت ( اين نامه غير از دستور العمل مطولی‏
است كه معروف است ) در آن نامه جريان صدر اسلام را نقل می‏كند تا آنجا
كه می‏فرمايد :
« فامسكت يدی حتی رايت راجعه الناس قد رجعت عن الاسلام يدعون الی محق‏
دين محمد (ص) فخشيت ان لم انصر الاسلام و اهله اری فيه ثلما او هدما تكون‏
المصيبه به علی اعظم من فوت ولايتكم التی انما هی متاع ايام قلائل » (3) .
من اول دستم را پس كشيدم تا آنكه ديدم گروهی از مردم از اسلام برگشتند
( مرتد
شدند اهل رده ) و مردم را به محو دين محمد دعوت می‏كنند ، ترسيدم كه اگر
در اين لحظات حساس اسلام و مسلمين را ياری نكنم خرابی يا شكافی در اساس‏
اسلام خواهم ديد كه مصيبت آن بر من از مصيبت از دست رفتن چند روزه‏
خلافت بسی بيشتر است .

دو موقف ممتاز

علی ( ع ) در كلمات خود به دو موقف خطير در دو مورد اشاره می‏كند و
موقف خود را در اين دو مورد ، ممتاز و منحصر به فرد می‏خواند يعنی او در
هر يك از اين دو مورد خطير تصميمی گرفته كه كمتر كسی در جهان در چنان‏
شرائطی می‏تواند چنان تصميمی بگيرد . علی در يكی از اين دو مورد حساس‏
سكوت كرده است و در ديگری قيام ، سكوتی شكوهمند و قيامی شكوهمندتر ،
موقف سكوت علی همين است كه شرح داديم .
سكوت و مدارا در برخی شرائط بيش از قيامهای خونين نيرو و قدرت تملك‏
نفس می‏خواهد . مردی را در نظر بگيريد كه مجسمه شجاعت و شهامت و غيرت‏
است ، هرگز به دشمن پشت نكرده و پشت دلاوران از بيمش می‏لرزد ، اوضاع و
احوالی پيش می‏آيد كه مردمی سياست پيشه از موقع حساس استفاده می‏كنند و
كار را بر او تنگ می‏گيرند تا آنجا كه همسر بسيار عزيزش مورد اهانت‏
قرار می‏گيرد و او خشمگين وارد خانه می‏شود و با جمله‏هائی كه كوه را

از جا می‏كند شوهر غيور خود را مورد
عتاب قرار می‏دهد و می‏گويد :
پسر ابو طالب چرا به گوشه خانه خزيده‏ای ؟ تو همانی كه شجاعان از بيم‏
تو خواب نداشتند اكنون در برابر مردمی ضعيف سستی نشان می‏دهی ، ايكاش‏
مرده بودم و چنين روزی را نمی‏ديدم .
علی خشمگين از ماجراها از طرف همسری كه بی‏نهايت او را عزيز می‏دارد
اين چنين تهييج می‏شود ، اين چه قدرتی است كه علی را از جا نمی‏كند ، پس‏
از استماع سخنان زهرا با نرمی او را آرام می‏كند كه : نه ، من فرقی‏
نكرده‏ام ، من همانم كه بودم ، مصلحت چيز ديگر است تا آنجا كه زهرا را
قانع می‏كند و از زبان زهرا می‏شنود : « حسبی الله و نعم الوكيل » .
ابن ابی الحديد در ذيل خطبه 215 اين داستان معروف را نقل می‏كند :
روزی فاطمه سلام الله عليها علی ( ع ) را دعوت به قيام می‏كرد ، در همين‏
حال فرياد موذن بلند شد كه اشهد ان محمد رسول الله علی ( ع ) به زهرا
فرمود آيا دوست داری اين فرياد خاموش شود ؟ فرمود : نه ، فرمود سخن من‏
جز اين نيست .
اما قيام شكوهمند و منحصر به فرد علی كه به آن می‏بالد و می‏گويد احدی‏
ديگر جرات چنين كاری را نداشت .
قيام در برابر خوارج بود .
” « فانا فقات عين الفتنه و لم يكن ليجترا عليها احد غيری بعد ان ماج‏
غيهبها و اشتد كلبها » ” .
تنها من بودم كه چشم اين فتنه را در آوردم ، احدی غير از من جرات بر
چنين اقدامی نداشت ، هنگامی دست به چنين اقدامی زدم كه موج تاريكی و
شبهه ناكی آن بالا گرفته هاری آن فزونی يافته بود .
تقوای ظاهری خوارج طوری بود كه هر مؤمن نافذ الايمانی را به ترديد وا
می‏داشت ، جوی تاريك و مبهم ، و فضائی پر از شك و دو دلی به وجود آمده‏
بود . آنان دوازده هزار نفر بودند كه از سجده زياد پيشانيشان و
سرزانوهاشان پينه بسته بود ، زاهدانه می‏خوردند و زاهدانه می‏پوشيدند و
زاهدانه زندگی می‏كردند . زبانشان همواره به ذكر خدا جاری بود ، اما روح‏
اسلام را نمی‏شناختند و ثقافت اسلامی نداشتند ، همه كسريها را با فشار بر
روی ركوع و سجود می‏خواستند جبران كنند . تنگ نظر ، ظاهر پرست ، جاهل و
جامد بودند و سدی بزرگ در برابر اسلام .
علی به عنوان يك افتخار بزرگ می‏فرمايد : اين من بودم كه خطر بزرگی را
كه از ناحيه اين خشكه مقدسان متوجه شده بود درك كردم ، پيشانيهای پينه‏
بسته اينها و جامه‏های زاهدانه و زبانهای دائم الذكرشان نتوانست چشم‏
بصيرت مرا كور كند ، من بودم كه دانستم اگر اينها پا بگيرند چنان اسلام‏
را به جمود و تقشر و تحجر و ظاهر گرائی خواهند كشاند كه ديگر كمر اسلام راست‏
نشود .
آری اين افتخار تنها نصيب پسر ابوطالب شد ، كدام روح نيرومند است كه‏
در مقابل قيافه‏های آنچنان حق به جانب تكان نخورد ؟ و كدام بازو است كه‏
برای فرود آمدن بر فرق اينها بالا رود و نلرزد ؟ !

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.